113


شیپی مرد ، زیر یکی از سپیدار های باغ خاکش کردم . وقتی مُرد که من نه فرصت و نه روانی برای کز کردن گوشه ی اتاقم را نداشتم . . .
هر دویشان رفتند ، یکی ب بهانه ی آینده ی فرزندانش و دیگری ادامه ی تحصیل ، ی جایی دورتر از ماهک !
من ماندم و جناب پدر ، این تنهایی تحمیل شده بدجور روی شانه هایمان سنگینی میکرد ( میکند ) ، آنقدر که روانه ی بیمارستانش کرد . و تمام روزهایم خلاصه شد روی صندلی آن اتاق لعنتی ، فشردن انگشتانش و برایش " راسپوتین " خواندن . . .
ب خدایم قول دادم که اگر ب من بازگرداندش همان کاری را می کنم که می خواهد ، که آرزوی دیرینه اش است . حالا هفته ای میشود که در خانه ایم ، اگر چه هنوز بیمار و خوابیده است ، ولی می تواند حرف بزند ، بخندد ، گه گاه با من چایی بنوشد و ورق بازی کند ، روز ب روز بهتر میشود ، شاید ب همان امید ! امیدی که قول من بود ب خدایم . . . ته دلم یک چیزی بدجور چنگ می اندازد که میشود بدقول شد و خدا هم خیلی بزرگتر از اینهاست که بخواهد دلگیر شود و یا اصلا ب روی خودش بیاورد ! ولی درد بزرگتر و سنگین تری هم چنگ می اندازد که هی عوضی ! دلت می آید ؟ ببین چطور شور ب جانش افتاده ! ببین چطور هر شب برای تو و آن پنج شنبه ی نیامده ی اُردی بهشت دارد برنامه ریزی می کند ! کور که نیستی ببین انگار دو سال جوان تر شده . . .
پشت این ازدواج کینه ی عمیقی نهفته است . که یک روزی ، بالاخره یک روزی من و  او  را ب فــ. ــــا.ک میدهد . آقای دوست می گوید می ارزد ؟ طوری در آغوشش مچاله میشوم که یعنی می ارزد ، ب بودن جناب پدر ، به خنده اش ، ب هر نفسی که می کشد این ب فــ. ــــا.ک رفتن می ارزد . . .
 

111

دو سال پیش در وبلاگ قبلی نوشته بودم  : " گفتن ُ نوشتن از اعراب لُکنت ندارد  ، چه امام ش و چه بدوی اش " این روزها اتفاقی برایم افتاد که در لحظه ی تاوان ، بازتاب این جمله تو ذهنم نشست . خواستم بگم متاسفم  . . .

 

110

آقای دوست عصبی ست ، تصور اینکه کس دیگری جز او بوسیده باشد مرا برایش وحشتناک است . کیلومترها راه را کوبیده است تا بیاید اینجا و عصبانیتش را نشان بدهد . می گویم قرار نیست که دوباره تکرار شود ! سخت نگیر ، آن فقط یک اتفاق بود . همین . . . اتفاق !! اتفاق ؟؟! با هر پک این کلمه را عصبی تکرار میکند و می گوید : باشد . این اتفاق اگر فردا شب برای من افتاد و با فلانی خوابیدم امیدوارم درک کنی . خودش خوب میداند که من درک می کنم خوابیدنش را با دیگری ، که اساس رابطه ی ما عشق نبود و نیست ، چیزی بود که برای باهم بودن ملزممان می کند ب نداشتن تعصب و درک متقابل . اما این را هم خوب میداند که از حسادت مچاله میشوم آنقدر که فرو میشوم توی صندلی و پک های عمیق و بالا بردن ولوم موزیک برای نشنیدن او که مصرانه سعی در تحریک این حس برای ب زبان آوردن و لذت ِ اوست ، فقط همین : اوهوم ! ولی قول بده فردای آن شب بازهم ب دیدنم بیایی !!

109

یک روز که سوگلی نباشد ، با اعصاب خط خطی از بگو مگو با آقای دوست آشپزی کنی ، بهتر از این نمیشود . آنوقت جناب پدرسرخوش و شاد باشد . ثبت کند این شاهکار را و همه را با ولع تمام بخورد و بگوید :  وحشتناک ترین وجه رابطه ی من با سوگلی این بود که خود را از لذت دستپخت تو محروم کرده بودم !! عالی ست ، بیست ِ بیست . . .

 

107

سفرخوب است ، یک سفر طول و دراز . . . منتها همان یک هفته ی اولش !  آن سرزمین و آدمهایش آن تفاوت ها دیگر هیچ جذابیتی برایت ندارد همه اش خلاصه میشود ب غروب هایی که تنها کنار ساحل لاب لای آدمهای مست و سرخوش وول بخوری و نامجو گوش کنی . . . حتی آن پسرک سیاه پوست با آن چشمهای خاص و آن بوسه ی متفاوتش هم تو را سرشوق نمی آورد . ماهک راست می گفت من آدم تجربیات خاصم ! لذت می بردم از همنشینی با پسرک که زبانش را نمی فهمیدم ، نمی فهمید.
سفر خوب است ، یک سفر طول و دراز . . . منتها همان یک هفته ی اولش ! هشتمین روز که می آید دلت اتاقت را میخواهد با آن تراس کوچکش ، دلت آخر هفته های باغ را میخواهد و چای هیزمی ، دلت تنگ ِ ناخن های فرنچ شده ی سوگلی هم میشود حتی ، بی آنکه حرص بخوری ، آدامس هم که بجوی مزه ی ماکارانی او را حس کنی . و هر روز که می گذرد ب این باور می رسی که نه ! هنوز وقتش نیست از آقای دوست جدا شوی ، اینکه وقتی بازگردی در اولین فرصت باید او را ببینی ، حتی باید ب او بگویی که بوسه ی آن پسرک فقط یک اتفاق بود ، و باید می افتاد چون حس خوبی داشت . . . 

106

دارم می روم یک جای دور ، یعنی میخواهد که بروم ، می گوید برو تا فرصتی باشد ب خودت و رابطه ای که اهمیتی ب سرانجامش نمی دهی بیشتر فکر کنی ، ب این عصبانیت هشت ، نه ماهه ات که زندگی مان را ب لجن کشانده است بیشتر فکر کنی . . . و من مچاله میشوم زیر این درد که ببین ب کجا رساندمش که دارد مرا از خودش دور می کند ، آنهم آنقدر دور !! آنقدر طولانی !!! می گویم نمی ترسی که برنگردم ؟ پایم ب آنجا برسد ب هر دری می زنم که ماندگار شوم ، نشوم هم یک جایی خودم را گم و گور می کنم ، برنمی گردم . آنقدر می خندد که می افتیم ب جان هم . . . خسته و خیس عرق کف اتاق دراز می کشیم : نمیدانم وقتی برگشتم میل الانم را ب بودن با آقای دوست آن موقع هم دارم یا نه ؟ وقتی برگشتم می توانم فراموش کنم که نه ماه پیش از این چه برمن گذشت و در اینی که گذشت چرا تنهایم گذاشتی ؟ می رود روی تراس ، سیگاری دود می کند و برمیگردد : باید بشود ، ب این فکر کن که وقتی برگشتی دخترک آنا ایلوا چهارماهش شده است .

مرسی که سراغم رو می گرفتید ، جدا از امتحانات درگیر شیپی بودم . باید برای این مدتی که نیستم می سپردمش دست کسی که حواسش بهش باشد ، غذایش ب موقع ، حمامش ، هواخوری اش ، واکسنش . . . و همه ی اینا مستلزم این بود که مدتی رو همخانه ی یکی از دوستان باشم تا شیپی ب آنها و خانه شان عادت کند .

105

حذف شد . . .

 

 

102

1:48 دقیقه ی بامداد ، جمعه  ، انگورهای بالغ در طره ی موها . . .  تیک !!


101

 آنا ایلوا گفته که دلش میخواهد دخترکشان چشمهای دخترک همسایه را داشته باشد ، شانه ای بالا انداخته و گره ای ب ابروانش که : کدام دخترک ؟ مگر همسایه ی ما دختر هم دارند ؟ حال بهم زن نگاهم را میان چشمانش چال می کنم که دو زانو نشسته و شکم برآمده اش بزرگ تر ب نظر می رسد : عجب ! که ندیده ؟ که نمی شناسد ! مردک ِ هیز . . . می ماند که هیز یعنی چه ؟ نمی مانم ، ب ثانیه ای مکث هم نمی رسد که نفرت ِ این دو ماهه  عربده می زند : یعنی گستاخ ، یعنی با نگاهش مدل و رنگ ِ لباس زیر  ِ . . . آخرین هجای خفه شو در گلو ی جناب پدر شکست و ب گوش آنا ایلوا هم رسید ، آرام تر میشوم : مهم نیست آنا ، اینجا که حکم صادر نمی کنند ، یادت باشد همیشه می توان انکار کرد . . .

99

حذف شد . . .



96

خوب بود ، امروزم خوب بود ، خانه های خط خطی دیروز محو شده بودند !
بزرگ شده بودم با بازی های کودکانه . . .




93

مهره ها را می چینم ، هی پک می زند ب سیگارش  و هی خنده های بلندش را می پاشد روی صورتم : قول بده مردانه بازی کنی ، من هم قبض نجومی موبایلت را پرداخت می کنم . می داند که می بازم و می داند که اصلا جنبه ی باخت ندارم ، اما حوصله ی سرآمده اش مجبورش می کند تا همبازی ام شود ، دود سیگارش دیوانه ام می کند ، دریغ از یک پک کوچک در طول روز  ، بازی می کنیم ، بازی می کنیم . . . دود سیگارش . . .غرق بازی ست و هراز گاهی دستان سوگلی را می فشارد ، انگشتان ِ کشیده ی سوگلی قاطی دود سیگار میشود ، لعنتی ب خاطر همین انگشتان ِ کشیده است که حالا ما یک خدمتکار تمام وقت داریم : من دو ترم افت شدید داشتم ، دیگر نشد ناخن فرنچ کنم . قهقه می زند و یک نخ دیگر ، انگشتانِ  کشیده سوگلی روی ته ریشش کشیده میشود ، لعنتی ! دارم دیوانه میشوم . دیوانه میشوم و می زنم همه مهره ها را بهم : این مهره های سیاه شومند . میروم اتاقم ، روی تراس ، حریصانه پک می زنم . آنا ایلوا و هندوانه ی قاچ کرده اش کنار استخر برایم دست تکان می دهند . یک ماچ کوچک را با دود سیگار فوت می کنم طرفش . می خندد ، می خندم . انگشتان کشیده ی سوگلی هم روی شکم برآمده ی آناایلوا می خندد . لعنتی ها . . .

92

 

اینجا میعادگاه هر ساله ی اوست با مادر ، یک جای بخصوص و در یک روز بخصوص . . . چیزی برایش نمانده است دیگر ، ته مانده های خودش را سر میزند ! خیمه میزند بر خاکستری خاطراتش و هی قربان صدقه اش می رود مادر را : برایم همسر بودی ، مردانگی نکردم ! مادر بودی و کودکی نکردم ، پدر بودی قدردانی ات . . . هی زن ! فکر می کنی قدم ب بهشت می رسد ؟ !! ته دلم می گویم : میرسد ، چرا نباید برسد ؟ میرسد . . .


  کسی می تونه یادم بده چطور اکانت فیس بوک رو دی اکتیو کنم ؟
و یا بشه از بیخ و بن تیشه زد ب ریشه اش ؟ سرچ کردم ولی ب چیزی نرسیدم


مـمـنـونـم . . .

 

 

 

91

شاید تو فکر کنی کودکانه و مضحک باشد سرمستی دخترکی که حرارت لبهای آفتاب را بر پوستش حس می کند و گیسهایش را به دست شیطنت بادمی سپارد ! ولی باید دختر باشی ، ازاینجا ، ایـران ، که بفهمی بدون روسری و مانتو ، بودن تو خیابان ، مرکز خرید ، کنار ساحل . . . چقدر لذت بخش است آنقدر که زیر پوستی ترین لایه های حسی ات مورمور شود !!




88


روزها می گذرد از شبی که ب دنبال دلیل بودم برای زنده کردن یک رابطه ی کهنه  و اعتراف می کنم که ب هیچی نرسیدم ، هیچی . و سه روز میگذرد . . . چطور و چرایش را هم نمیدانم ، آرامم ، آنقدر آرام که جناب پدر می گوید : از اقبال بلندم بود که سرت گرم شد !!! می گویم خیالت خوش نباشد ، در من هنوز کودکی ست شصت ساله . . . با غیض سیگارش را مچاله میکند روی خط خطی های اطلاعات هفتگی که خط در میان می خواندمش : باشد ، اصلا تو راست می گویی ، یادم نبود که باید پول دنگی ریخت وسط تا سفارش گنده داد ! و می رود . تمام تنم درد می کِشد ، برهنه و عالی وسط حرمت پدر فرزندی از صفات غیر انسانی کش رفته ام و شق ایستاده ام پای حرکت سریع َم !!! این قاعده باید عوض شود . . . می روم دنبالش : چایی بخوریم ؟ فیلم ببینیم ؟ فیلم روزهای بودن مادر را می گذارم ، آن روز که مادر شور داشت ، آواز می خواند ، دلقکانه می رقصیدم و او پشت دوربین ریسه می رفت که من خوشبخت ترین مرد ایرانم !! ب اینجایش که می رسد سرسختانه سعی می کند بغضش را ببلعد . دوربین را ب دستش میدهم : بیا تاریخ را دوباره تکرار کنیم ، خودمان باشیم ، موزیک میگذارم و می رقصم و او پشت دوربین : من بیچاره ترین مرد عالمم و ریسه می رود : ب کدام ساز تو باید رقصید . . . آرامم ، خیلی آرامم .

81

دیروزی که گذشت تولدم بود ، تو همه ی این بیست ُ چند سال اولین 28 بهمنی بود که با غیر از خانواده می گذراندم . جناب پدر دیگر دغدغه های زندگی اش متفاوت شده اند و قطعا تاریخ های ماندگار ذهنش . . . اینها را گفتم که فقط ب اینجا برسم : مادر که برود دیگر کسی نیست تا سورپرایزهای زندگیتان را بسازد !!

 79

آناایلوا زیباست ، زن اوکراینی همسایه ی دست ِ چپی ، زیباست . با آن شکم پنج ماهه هم زیباست ، نمیدانم دقیقا کدام شب از شب های دی ماه بود شایدم اولین شب های بهمن که تو حلقه های دود سیگار روی تراس چشمم ب شکم برآمده اش خورد ، دیگر از لولیدنش بغل مرتضی خبری نبود که ب حرصش محکمتر پک بزنم . قلقلکم میدهد این روزهایش ، عُق های صبحگاهش کنار همان استخر ، شکمم را برآمده تر میکند و له له میزند در من دخترکی که چشمهایش چشمهای من باشد . . . آناایلوا هم میخواهد دخترکش چشمهایش چشمهای من باشد ، می گوید : مثل تو ، سبز ، سیب .این زن مرا با رویایش ب قماری سرخ میخواند ب شرط ِ زندگی . کولی سالِ  پیش می گفت چشم ِ رنگی بختش سیاه و سفید است . هوم ؟ هر شب با هر پک آبستن میشوم و صبح دخترکم روی تراس که چشمهایش ، چشمهای آناایلواست مرا ب قماری خاکستری میخواند ب شرط ِ زندگی . . .

  بابت  بی ادعا بودنش ، ممنـونم .

77


هنوز عادتهایم را ب یاد داشت ، آهنگی که وقتی بغض هی گره میخورد را زمزمه می کردم ، وقتی سرمستم کدام را ! خوب یادش بود ویسکی را توی ماگ میخورم ،که ته ریش داشته باشد بیشتر دوستش دارم . دارم ؟ته ریش که جای خود ، خودش را ؟ دارم ؟!! سردر گم میشوم در جواب دادنش که هنوز هم ؟ می گویم این شهر بوی تو را میدهد ندیده می رفتم ب خودم خیانت میشد . می خندد، بلند بلند می خندد که : تو فرصت ندادی ، اگر که میدادی تمام این سرزمین بوی مرا می گرفت . . .
ناهار بمان ، ولو میشوم روی تنها کاناپه ی اتاق و زل میزنم ب ته ریش دو روزه اش . ب دستانش که برنج را آب کش میکند و اینکه او وقتی آشپزی می کند چقدر جذاب است .تیـک ! بازهم می خندد : میدانم جذابیتم دیگر تکمیل شد . تیـک ! سُر میخورد روی زمین ، تیـک ! آویزان ِ میله بارفیکس ، تیـک ! همه ی هیکلش مچاله میشود تو بوسه ای که ب چشمم نشست . . . تیـک! 

69

برای جناب پدر :
از کنار خانه ی خوشبختی تو ، هرگز اتوبانی مملو از ترافیک درد عبور نخواهد کرد .

62


خل ُ چل های کافه چانس
 




58


روزهایی که بر من رفت کابوس هایست مملو از تصاویر دخترکی که زندگی روی سرش کلاه گذاشته و او بی خیال سیگار می گیراند و لبه های کلاه هی پایین تر کشیده میشوند و او دود میشود و دود میشود !
: هی لعنتی تو پوست بکن سیب ، لعنت برمن اگر نخورم ! هر هر و چرخش ناز و عشوه روی کارد . . .  از آب پر می کنم دهانم را تاحلق ، وکمی بعد چشمهایم و با شدت تف می کنم روی مستانه بازی های جناب پدر و سو گلی اش  : همیشه خواب های بزرگ شدنم ،خوشبخت تراز امروزم بودند . . .میدانم دلش می گیرد ، میدانم که باز می رود کنج نشیمن و قلپ قلپ تلخ می نوشد .ولی دلیل نمیشود ب رویش نزنم تمامی تهوع روزهای رفته برمن را که کوک زدم ب سرمستی بی وقتش و پستان های پروتزی سوگلی اش : هی عوضی ! سینه هایت رابپوشان ، باد درختان باردار را هم تازیانه می زند !

55

حذف شد .

53

من دشمن هر چه سنتم ! بدانید ! و از این پس با خشمی عظیم آن را رسوا می کنم .
بازی ِ با هر دست بدهی بگیری باز با همان هم ، همیشه هم که حال نمیدهد
گاهی اگر بدهی هی بدهی بدهی هی . . . کیفش بیشترنیست ؟

52


دنیا مُسابقه َ ست ، همه در خیال برد
اصلا تو فکر کن که
سپیدار نبود، مُرد !

45

حذف شد

44


تو خونه دُشمن اگه هست ، این تهاجم نیست ، خونه زاده و قصه ی کرم درخت !!

39


 حذف شد . . .


30

 

حذف شد .

26

گاهی عکس ، گاهی شعـر . . . همین ! مُرتکب گناه دیگری نمی شوم .



امروزم خیلی خوب بود ٬ حس ِ چال ِ گونه ای رو داشتم که پر شدنی نیست !!


21


چقدر شبیه مادرم شدم ! وقتی میخوام چایی دَم کنم ٬ وقتی غُر میزنم ٬
 وقتی که فکر می کنم همه چیز رو ب راست . . .
اونوقت حس می کنم ی سُرخپوستم که ب ماه علامت میده تا بیاد ُ آخرین نخ ِ سیگارشُ روشن کنه !