102


آنا ایلوا گفته که دلش میخواهد دخترکشان چشمهای دخترک همسایه را داشته باشد ، شانه ای بالا انداخته و گره ای ب ابروانش که : کدام دخترک ؟ مگر همسایه ی ما دختر هم دارند ؟ حال بهم زن نگاهم را میان چشمانش چال می کنم که دو زانو نشسته و شکم برآمده اش بزرگ تر ب نظر می رسد : عجب ! که ندیده ؟ که نمی شناسد ! مردک ِ هیز . . . می ماند که هیز یعنی چه ؟ نمی مانم ، ب ثانیه ای مکث هم نمی رسد که نفرت ِ این دو ماهه عربده می زند : یعنی گستاخ ، یعنی با نگاهش مدل و رنگ ِ لباس زیر ِ . . . آخرین هجای خفه شو در گلو ی جناب پدر شکست و ب گوش آنا ایلوا هم رسید ، آرام تر میشوم : مهم نیست آنا ، اینجا که حکم صادر نمی کنند ، یادت باشد همیشه می توان انکار کرد . . .
چهار سال گذشت ، از آن روزی که گذاشت و رفت چهار سال گذشت ! من هم که همیشه نیستم ، آن قبل ِ چهار سال و خاطراتش هم بماند توی تابوت . . .


گـلاره ، برگـشـت
