109

یک روز که سوگلی نباشد ، با اعصاب خط خطی از بگو مگو با آقای دوست آشپزی کنی ، بهتر از این نمیشود . آنوقت جناب پدرسرخوش و شاد باشد . ثبت کند این شاهکار را و همه را با ولع تمام بخورد و بگوید :  وحشتناک ترین وجه رابطه ی من با سوگلی این بود که خود را از لذت دستپخت تو محروم کرده بودم !! عالی ست ، بیست ِ بیست . . .

 

108


نمیدانم چندمین ایمیلی بود که ازش می خواندم ، و هر کدام چندین عکس . . .  یک آن دلم خواست صدایش را بشنوم ، یک آن حس خوبی ب شنیدنش در من مورمور شد بی آنکه ب خاطرم بی یاید هی ! این همانی ست که یک سال پیش . . . همانی که در آن غروب تهوع آور سه شنبه ی پاییز . . . همانی که . . . لعنتی !
جانم گفتنش مثل پتک مرا ب حال خودم می آورد ، می مانم در جواب دادن ، می مانم برای دلیل ، می گوید : بیخبری فقط ذهنم را خط خطی می کند ، چه خوب که صدایت را شنیدم .دستانم ب لرزه افتاد ه اند و ذهنم هی در آن غروب نفرت انگیز توی چهاردیواری اتاقم ، تابلوی شکسته  و انبوه فیلتر های مچاله شده روی صندلی از حرص و درد ، غوطه میخورد : تو ب من یک معذرت خواهی بدهکاری ! تو ب  اندازه ی تمام روزهای سگ اخلاقی ام با جناب پدر ، گریه می کند مثل همان وقتهایی که می رنجاند و بعدش التماس که ببخشم ، از آن گریه هایی که مصممم می کند ب انتقام ، و در آخر حرفی که باعث شد یقین کنم که انتقام هم مرا ب ارگـ ـاسـ .ـم نمی رساند . . .  " اگر آرام می بودی ، که درکم میکردی ، هیچ وقت آن سه شنبه اینطور روزهای بعدی مان را ب فـ . ــا ک نمیداد "

چرا باید هضم ِ  لذت ِ من از یک رابطه ی کوتاه ، آنقدر برایتان سخت باشد که انگ ِ فـ .ـاحـ .ــشه را بچسبانید ؟ اینجا اگر می آیید ، فقط بخوانید ! قضاوت حق شما نیست .

107

سفرخوب است ، یک سفر طول و دراز . . . منتها همان یک هفته ی اولش !  آن سرزمین و آدمهایش آن تفاوت ها دیگر هیچ جذابیتی برایت ندارد همه اش خلاصه میشود ب غروب هایی که تنها کنار ساحل لاب لای آدمهای مست و سرخوش وول بخوری و نامجو گوش کنی . . . حتی آن پسرک سیاه پوست با آن چشمهای خاص و آن بوسه ی متفاوتش هم تو را سرشوق نمی آورد . ماهک راست می گفت من آدم تجربیات خاصم ! لذت می بردم از همنشینی با پسرک که زبانش را نمی فهمیدم ، نمی فهمید.
سفر خوب است ، یک سفر طول و دراز . . . منتها همان یک هفته ی اولش ! هشتمین روز که می آید دلت اتاقت را میخواهد با آن تراس کوچکش ، دلت آخر هفته های باغ را میخواهد و چای هیزمی ، دلت تنگ ِ ناخن های فرنچ شده ی سوگلی هم میشود حتی ، بی آنکه حرص بخوری ، آدامس هم که بجوی مزه ی ماکارانی او را حس کنی . و هر روز که می گذرد ب این باور می رسی که نه ! هنوز وقتش نیست از آقای دوست جدا شوی ، اینکه وقتی بازگردی در اولین فرصت باید او را ببینی ، حتی باید ب او بگویی که بوسه ی آن پسرک فقط یک اتفاق بود ، و باید می افتاد چون حس خوبی داشت . . .