109
نمیدانم چندمین ایمیلی بود که ازش می خواندم ، و هر کدام چندین عکس . . . یک آن دلم خواست صدایش را بشنوم ، یک آن حس خوبی ب شنیدنش در من مورمور شد بی آنکه ب خاطرم بی یاید هی ! این همانی ست که یک سال پیش . . . همانی که در آن غروب تهوع آور سه شنبه ی پاییز . . . همانی که . . . لعنتی !
جانم گفتنش مثل پتک مرا ب حال خودم می آورد ، می مانم در جواب دادن ، می مانم برای دلیل ، می گوید : بیخبری فقط ذهنم را خط خطی می کند ، چه خوب که صدایت را شنیدم .دستانم ب لرزه افتاد ه اند و ذهنم هی در آن غروب نفرت انگیز توی چهاردیواری اتاقم ، تابلوی شکسته و انبوه فیلتر های مچاله شده روی صندلی از حرص و درد ، غوطه میخورد : تو ب من یک معذرت خواهی بدهکاری ! تو ب اندازه ی تمام روزهای سگ اخلاقی ام با جناب پدر ، گریه می کند مثل همان وقتهایی که می رنجاند و بعدش التماس که ببخشم ، از آن گریه هایی که مصممم می کند ب انتقام ، و در آخر حرفی که باعث شد یقین کنم که انتقام هم مرا ب ارگـ ـاسـ .ـم نمی رساند . . . " اگر آرام می بودی ، که درکم میکردی ، هیچ وقت آن سه شنبه اینطور روزهای بعدی مان را ب فـ . ــا ک نمیداد "
چرا باید هضم ِ لذت ِ من از یک رابطه ی کوتاه ، آنقدر برایتان سخت باشد که انگ ِ فـ .ـاحـ .ــشه را بچسبانید ؟ اینجا اگر می آیید ، فقط بخوانید ! قضاوت حق شما نیست .
