هوم! دل است دیگر ، میخواهد ، دلش مادر شدن میخواهد ، از آن قسم مادرانه گی هایی که پیراهن چیت گل بهی بپوشد با گلهای ریز آبی . . . که شاید دخترکی بشود با چشمهای من و یا پسرکی آنهم با چشمهای من ،جناب همسر میگوید نمیخواهد ، نه اینکه شاید چشمهایشان چشمهای من باشد ، که از خدایش هم باشد ، نمیخواهد چون فکر میکند تکلیفم با خودم مشخص نیست ، اینکه سیفون دستشویی ما روزهاست که کشیده نمیشود . . . من که میدانم ، شما هم بدانید او میترسد ، میترسد که دورتر شوم ، دیرتر شوم ، یا شاید برای همیشه گم بشوم ، آنوقت خودخواسته گمگشته را دردی ست که وجدان را می آزارد . . .
مهم نیستند ، همه ی آنهایی که گفتم ، هیچ کدام ، من فقط دلم مادر شدن میخواهد ، همین !