88
روزها می گذرد از شبی که ب دنبال دلیل بودم برای زنده کردن یک
رابطه ی کهنه و اعتراف می کنم که ب هیچی نرسیدم ، هیچی . و سه روز میگذرد . . . چطور و
چرایش را هم نمیدانم ، آرامم ، آنقدر آرام که جناب پدر می گوید : از اقبال
بلندم بود که سرت گرم شد !!! می گویم خیالت خوش نباشد ، در من هنوز کودکی
ست شصت ساله . . . با غیض سیگارش را مچاله میکند روی خط خطی های اطلاعات
هفتگی که خط در میان می خواندمش : باشد ، اصلا تو راست می گویی ، یادم نبود
که باید پول دنگی ریخت وسط تا سفارش گنده داد ! و می رود . تمام تنم درد
می کِشد ، برهنه و عالی وسط حرمت پدر فرزندی از صفات غیر انسانی کش رفته ام
و شق ایستاده ام پای حرکت سریع َم !!! این قاعده باید عوض شود . . . می روم دنبالش : چایی بخوریم ؟ فیلم ببینیم ؟ فیلم روزهای بودن مادر را می گذارم ، آن روز که مادر شور داشت ، آواز می
خواند ، دلقکانه می رقصیدم و او پشت دوربین ریسه می رفت که من خوشبخت
ترین مرد ایرانم !! ب اینجایش که می رسد سرسختانه سعی می کند بغضش را ببلعد
. دوربین را ب دستش میدهم : بیا تاریخ را دوباره تکرار کنیم ، خودمان
باشیم ، موزیک میگذارم و می رقصم و او پشت دوربین : من بیچاره ترین مرد
عالمم و ریسه می رود : ب کدام ساز تو باید رقصید . . . آرامم ، خیلی آرامم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت توسط س پ ی د ا ر

