تبليغاتX
s e p i d a r - 83

s e p i d a r

83

جناب پدر : این روزهادر یک روح تمرگیده تبخیر میشوم نه مثل تو که همیشه در من آغاز میشوی ، حتی وقتی جناب صدایم می کنی !!. تُف می زنم عکس دسته جمعیم با بچه های کافه را و می چسبانمش روی مانیتور : هوم ؟. جیغ می کشند پروانه و آرش برای تیکه ای کیک اضافه ، ولی صدایی از او در نمی آید ، این راهم می چسبانم گوشه ی راست ، تف می زنم و می چسبانم روی اسپیکر ، همان که پیراهن مشکی تنم است و پاپیونش می رقصد : مهمانی بعد کافه است ، خانه ی پریسا ! خیلی خوب بود .
: میشود لااقل در لای لبخندی بیایی که من راضی باشم ؟ میشود بکشی بیرون از من ِ داغون !! . زبانم خشک شده است دیگر : این روزها از خیلی از روزهای پیش ترش احساس می کنم روی بند آویزان شده ام ، درست درون ِ لباسهایم ودلقکانه سعی می کنم بدنم را کش و قوسی بدهم . . .

   دوشنبه یکم اسفند 1390   |  س پ ی د ا ر  |