تبليغاتX
s e p i d a r

s e p i d a r

102

1:48 دقیقه ی بامداد ، جمعه  ، انگورهای بالغ در طره ی موها . . .  تیک !!


   جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

101

مرتضی چهارشانه ست ، با ابروانی مردانه و پرپشت ، از آنها که دلت میخواهد وول بخوری تویشان . با این حال نفرت انگیز است . آنا ایلوا گفته که دلش میخواهد دخترکشان چشمهای دخترک همسایه را داشته باشد ، شانه ای بالا انداخته و گره ای ب ابروانش که : کدام دخترک ؟ مگر همسایه ی ما دختر هم دارند ؟ حال بهم زن نگاهم را میان چشمانش چال می کنم که دو زانو نشسته و شکم برآمده اش بزرگ تر ب نظر می رسد : عجب ! که ندیده ؟ که نمی شناسد ! مردک ِ هیز . . . می ماند که هیز یعنی چه ؟ نمی مانم ، ب ثانیه ای مکث هم نمی رسد که نفرت ِ این دو ماهه  عربده می زند : یعنی گستاخ ، یعنی با نگاهش مدل و رنگ ِ لباس زیر  ِ . . . آخرین هجای خفه شو در گلو ی جناب پدر شکست و ب گوش آنا ایلوا هم رسید ، آرام تر میشوم : مهم نیست آنا ، اینجا که حکم صادر نمی کنند ، یادت باشد همیشه می توان انکار کرد . . .

   سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

100

چهار سال گذشت ، از آن روزی که گذاشت و رفت چهار سال گذشت ! من هم که همیشه نیستم ، آن قبل ِ چهار سال و خاطراتش هم بماند توی تابوت . . .


   یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

99

اینجا یعنی خود ِ بـهـشــت . . .




    گـلاره  ، برگـشـت

   شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

98

میداندکه ته ریش داشته باشد ، که سیگارش را شریکم شود ، که آشپزی کند ، چقدر جذاب است . آقای دوست این را هم میداند که ماندنمان باهم نه از روی عشق که نیاز است . ب قول جناب پدر : عشق غایب همیشه سر سطر این رابطه است رابطه ای که خط خطی ست نه نثر  ِ ثلیث !! آقای دوست می گوید چقدر غم انگیز و آلبالویی ! او گاهی اوقات یک جور دیگر میشود یک جور دیگری فکر می کند آنقدر که تمام  ِ من  سگ میشود . برای او اُردی بهشت یاد آور کوچه باغهای طرقبه و بوی یاس و باران است . و من تمام تنم در اُردی بهشت درد می کشد .


   جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

97

نیم متر از بهشت هم کفایت می کند !!



    کـامـنـتهـایـش را دوست دارم :
نـــــــیم متر ؟؟؟
تعجب در لهجه اش موج میزد . از لهجه اش بوی دم کردگی ِ شالیزار های بابل به بابلسر به مشام می رسید . گفت : نــــــــیــــــــم متر پســــــــَررررررر ؟ میدونی الان زمین متری چن بیه ؟
و من میدانستم . راست میگفت . دنبال ِ نیم متر هم نبودم . از هیچ جایی . جهنم و بهشت اش بخورد تو فرق ِ سر ِ خود ِ خدا . گاهی مساحتی به اندازه ی کف ِ دو پا ، کف ِ دو پای بدون ِ پوتین و کفش حتی ، مرا کفایت است . چند سانتی متر بیشتر نمیشود . ولی بگو جان ِ جدش آن چند سانتی متر از هر خراب شده ای ، محکم باشد . همین قدر که بتوانم بایستم . اصلا یک پایم را هم هوا میگیرم . به اندازه ی یک کف ِ پا ، به اندازه ی مساحت ِ یک کف ِ پا زمین ِ مطمئن میخواهم . بهشت و جهنمش را خودم میسازم . اصلا میخواهم ایستاده بشاشم . . . اصلا . . . اصلا میخواهم ایستاده ار.ضا شوم . . . این بهتر است از تخت ِ وسیعی که هیچ چیزش پایدار نیست . . .

نـدا ، دوربین من : canon 1000 D ، ولی عکسایی که اینجا میذارم همشون با این دوربین نیست .

   سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

96

خوب بود ، امروزم خوب بود ، خانه های خط خطی دیروز محو شده بودند !
بزرگ شده بودم با بازی های کودکانه . . .




   پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

95

چهارم ؟ پنجم ؟ نمیدانم ، شایدم هفتمین بار است که گوشی ام را برمیدارم و سعی می کنم بگیرمش ، که نمی گیرم ، نمی گیرم و پک های عمیق بی قافیه ردیف میشود تا ته ، تا مزه ی گــ ه فیلتر سوخته ، تا روی تراس و تـُف . . . مهم نیست که همسایه ی دست ِ چپی توی حیاط باشد ، منکه همیشه این نیستم ! امروز هم بماند . . . سردرگم میشوم که امروز هم بماند لای تقویم ؟ لای روزهایی که قرمز تیک خورده اند و این دل که بایر است ؟ نه ! دوباره سعی می کنم و صدای سرما خورده اش که می پیچد مرا ب پیچ و خم باغهای طرقبه پیوند می زند : حرف بزنیم ؟ حوصله داری ؟ سفره اش را پهن می کند با دستهایی که لقمه می گیرند و نفسی که بریده بریده هجی میشود درگوشم که انگاری میخواهد بارورم کند : که همیشه برای من حوصله دارد که من خدای خواب دیده ی اویم !!! انعکاس صدایش در آیینه ی ذهنم هزار بار تکثیر میشود که صبور باشم ، بمانم ، بمانم . . . خودم را پهن کرده ام لای سپیدارهای کنج ِ باغ و سعی می کنم بریزم بیرون تصویر لبخند آخرین دیدار و ب همان دل خوش کنم تا دیدار بعد که . . . لعنت می فرستم ب رابطه ای که بـُعد مسافت شاید اتفاقی را دوباره تکرار نکند !!

   سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

94

تو فقط هم نفسم باش ، همین . . .

   شنبه دوم اردیبهشت 1391   |  س پ ی د ا ر  | 

93

مهره ها را می چینم ، هی پک می زند ب سیگارش  و هی خنده های بلندش را می پاشد روی صورتم : قول بده مردانه بازی کنی ، من هم قبض نجومی موبایلت را پرداخت می کنم . می داند که می بازم و می داند که اصلا جنبه ی باخت ندارم ، اما حوصله ی سرآمده اش مجبورش می کند تا همبازی ام شود ، دود سیگارش دیوانه ام می کند ، دریغ از یک پک کوچک در طول روز  ، بازی می کنیم ، بازی می کنیم . . . دود سیگارش . . .غرق بازی ست و هراز گاهی دستان سوگلی را می فشارد ، انگشتان ِ کشیده ی سوگلی قاطی دود سیگار میشود ، لعنتی ب خاطر همین انگشتان ِ کشیده است که حالا ما یک خدمتکار تمام وقت داریم : من دو ترم افت شدید داشتم ، دیگر نشد ناخن فرنچ کنم . قهقه می زند و یک نخ دیگر ، انگشتانِ  کشیده سوگلی روی ته ریشش کشیده میشود ، لعنتی ! دارم دیوانه میشوم . دیوانه میشوم و می زنم همه مهره ها را بهم : این مهره های سیاه شومند . میروم اتاقم ، روی تراس ، حریصانه پک می زنم . آنا ایلوا و هندوانه ی قاچ کرده اش کنار استخر برایم دست تکان می دهند . یک ماچ کوچک را با دود سیگار فوت می کنم طرفش . می خندد ، می خندم . انگشتان کشیده ی سوگلی هم روی شکم برآمده ی آناایلوا می خندد . لعنتی ها . . .

   چهارشنبه سی ام فروردین 1391   |  س پ ی د ا ر  |