خون هر سطر سپیدی که رخت شعر ب تنش وصله کردم
و تک و توک غزلهایی که این وسط از ذهنم در رفتن
و مجوز چاپ نگرفتن ( ب مکالمه ی پایین توجه کنید ) ب پای توست جناب آقای ( سانسور )
ـــــ : دخترم متاسفانه هیئت مدیره سطح شعرای شمارو با پشتوانه ی
اسم این انتشاراتی ضعیف میدونه
ـــــ : اوهوم
ـــــ : ولی ب شخصه از وقاحت و جرات شعرای شما لذت بردم امیدوارم ی روزی
مجموعه قابل تامل تری تهیه کنی اونوقت ما افتخار خودمون میدونیم برای همراهی با شما
ـــــ :اوهوم
حالا من اخمی ب ابرو نمی یارم و سعی می کنم این واقعیت رو بپذیرم
ولی الان که میلمو چک کردم می بینم همین جناب ٬همین حرفا رو ب سبک و سیاق
ادیبانه تری ب خوردمون دادن ( احتمالا در راستای تفهیم بیشتر )
مدیونین اگه فک کنین من اخمی برداشتم و آیینه ای شکستم و فحشی دادم ها!
√ بعد می گن چرا جوون مملکت افسردگی می گیره !
بعد می گن چرا دوس پسر می گیره ! والله . . . 
+ دوشنبه نهم آذر 1388   توسط ژامــــک . پ
|
این شعرو مدتها پیش من ٬
طاهره ٬
آرزو تو حرم اون وقتی که همه زیارت نامه
می خوندن گفتیم ! و تلنگرش هم دلتنگی و دلگرفتگی بود که برا خانواده هامون داشتیم
و چقدر که در عین اشک ریختن خندیدیم و رو هجا ب هجای شعر با هم بحث می کردیم
الان خیلی دلم تنگشونه ٬ تنگ اون لحظه . . . یکیشون که خیلی دوره ازم
یکیشونم همین دورو براست ٬ دو تا خیابون پایین تر و
چقدر که غریبه شدیم . . .
در شب قدر نگاهت دل نشسته یا رضا
رو کن امشب سوی دلهای شکسته یا رضا
جان بی بی ٬ بی پناهم ٬ رو مگردان از دلم
سر بزن گاهی ب این محتاج خسته یا رضا
پشت میله رو ب شرق چشمهایت مانده ام
التفاتی کن ب این درهای بسته یا رضا
باز کن دستان خود را دل پناه آورده است
ضامنش شو مثل آن آهوی خسته یا رضا !
√ از گفتن حرفهای زیر پوستی دلم ٬ ب هیچ عنوان ابایی نداشتم و ندارم
و چقدر که چوب این نداشتن رو خوردم و می خورم . . . هنوزم آدم نشدم !
+ پنجشنبه پنجم آذر 1388   توسط ژامــــک . پ
|