مرتضی چهارشانه ست ، با ابروانی مردانه و پرپشت ، از آنها که دلت میخواهد
وول بخوری تویشان . با این حال نفرت انگیز است . آنا ایلوا گفته که دلش
میخواهد دخترکشان چشمهای دخترک همسایه را داشته باشد ، شانه ای بالا
انداخته و گره ای ب ابروانش که : کدام دخترک ؟ مگر همسایه ی ما دختر هم
دارند ؟ حال بهم زن نگاهم را میان چشمانش چال می کنم که دو زانو نشسته و شکم
برآمده اش بزرگ تر ب نظر می رسد : عجب ! که ندیده ؟ که نمی شناسد ! مردک ِ
هیز . . . می ماند که هیز یعنی چه ؟ نمی مانم ، ب ثانیه ای مکث هم نمی رسد
که نفرت ِ این دو ماهه عربده می زند : یعنی گستاخ ، یعنی با نگاهش مدل و
رنگ ِ لباس زیر ِ . . . آخرین هجای خفه شو در گلو ی جناب پدر شکست و ب گوش
آنا ایلوا هم رسید ، آرام تر میشوم : مهم نیست آنا ، اینجا که حکم صادر نمی
کنند ، یادت باشد همیشه می توان انکار کرد . . .
میداندکه ته ریش داشته باشد ، که سیگارش را شریکم شود ، که آشپزی کند ،
چقدر جذاب است . آقای دوست این را هم میداند که ماندنمان باهم نه از روی
عشق که نیاز است . ب قول جناب پدر : عشق غایب همیشه سر سطر این رابطه است
رابطه ای که خط خطی ست نه نثر ِ ثلیث !! آقای دوست می گوید چقدر غم انگیز و
آلبالویی ! او گاهی اوقات یک جور دیگر میشود یک جور دیگری فکر می کند
آنقدر که تمام ِ من سگ میشود . برای او اُردی بهشت یاد آور کوچه باغهای
طرقبه و بوی یاس و باران است . و من تمام تنم در اُردی بهشت درد می کشد .
تعجب در لهجه اش موج میزد . از لهجه اش بوی دم
کردگی ِ شالیزار های بابل به بابلسر به مشام می رسید . گفت :
نــــــــیــــــــم متر پســــــــَررررررر ؟ میدونی الان زمین متری چن
بیه ؟ و من میدانستم . راست میگفت . دنبال ِ نیم متر هم نبودم . از هیچ
جایی . جهنم و بهشت اش بخورد تو فرق ِ سر ِ خود ِ خدا . گاهی مساحتی به
اندازه ی کف ِ دو پا ، کف ِ دو پای بدون ِ پوتین و کفش حتی ، مرا کفایت است
. چند سانتی متر بیشتر نمیشود . ولی بگو جان ِ جدش آن چند سانتی متر از هر
خراب شده ای ، محکم باشد . همین قدر که بتوانم بایستم . اصلا یک پایم را
هم هوا میگیرم . به اندازه ی یک کف ِ پا ، به اندازه ی مساحت ِ یک کف ِ پا
زمین ِ مطمئن میخواهم . بهشت و جهنمش را خودم میسازم . اصلا میخواهم
ایستاده بشاشم . . . اصلا . . . اصلا میخواهم ایستاده ار.ضا شوم . . . این
بهتر است از تخت ِ وسیعی که هیچ چیزش پایدار نیست . . .
نـدا ، دوربین من : canon 1000 D ، ولی عکسایی که اینجا میذارم همشون با این دوربین نیست .
چهارم
؟ پنجم ؟ نمیدانم ، شایدم هفتمین بار است که گوشی ام را برمیدارم و سعی می
کنم بگیرمش ، که نمی گیرم ، نمی گیرم و پک های عمیق بی قافیه ردیف میشود
تا ته ، تا مزه ی گــ ه فیلتر سوخته ، تا روی تراس و تـُف . . . مهم نیست
که همسایه ی دست ِ چپی توی حیاط باشد ، منکه همیشه این نیستم ! امروز هم
بماند . . . سردرگم میشوم که امروز هم بماند لای تقویم ؟ لای روزهایی که قرمز
تیک خورده اند و این دل که بایر است ؟ نه ! دوباره سعی می کنم و صدای
سرما خورده اش که می پیچد مرا ب پیچ و خم باغهای طرقبه پیوند می زند : حرف
بزنیم ؟ حوصله داری ؟ سفره اش را پهن می کند با دستهایی که لقمه می
گیرند و نفسی که بریده بریده هجی میشود درگوشم که انگاری میخواهد بارورم
کند : که همیشه برای من حوصله دارد که من خدای خواب دیده ی اویم !!!
انعکاس صدایش در آیینه ی ذهنم هزار بار تکثیر میشود که صبور باشم ، بمانم ،
بمانم . . . خودم را پهن کرده ام لای سپیدارهای کنج ِ باغ و سعی می کنم
بریزم بیرون تصویر لبخند آخرین دیدار و ب همان دل خوش کنم تا دیدار بعد که . . . لعنت می فرستم ب رابطه ای که بـُعد مسافت شاید اتفاقی را دوباره تکرار نکند !!
مهره ها را می چینم ، هی پک می زند ب سیگارش و هی خنده های بلندش را می
پاشد روی صورتم : قول بده مردانه بازی کنی ، من هم قبض نجومی موبایلت را
پرداخت می کنم .
می داند که می بازم و می داند که اصلا جنبه ی باخت ندارم ، اما حوصله ی
سرآمده اش مجبورش می کند تا همبازی ام شود ، دود سیگارش دیوانه ام می کند ،
دریغ از یک پک کوچک در طول روز ، بازی می کنیم ، بازی می کنیم . . . دود
سیگارش . . .غرق بازی ست و
هراز گاهی دستان سوگلی را می فشارد ، انگشتان ِ کشیده ی سوگلی قاطی
دود سیگار میشود ، لعنتی ب خاطر همین انگشتان ِ کشیده است که حالا ما یک
خدمتکار تمام وقت داریم : من دو ترم افت شدید داشتم ،
دیگر نشد ناخن فرنچ کنم . قهقه می زند و یک نخ دیگر ، انگشتانِ کشیده سوگلی روی
ته ریشش کشیده میشود ، لعنتی ! دارم دیوانه میشوم . دیوانه میشوم و می زنم
همه مهره ها را بهم : این مهره های سیاه شومند . میروم اتاقم ، روی تراس ،
حریصانه پک می زنم . آنا ایلوا و هندوانه ی قاچ کرده اش کنار استخر برایم
دست تکان می دهند . یک ماچ کوچک را با دود سیگار فوت می کنم طرفش . می خندد
، می خندم . انگشتان کشیده ی سوگلی هم روی شکم برآمده ی آناایلوا می خندد . لعنتی ها . . .